أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
118
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
اشارت : يا يعقوب اگر يوسف را مى « 1 » دوست دارى ، در فرقت و غربتش چرا گذارى « 2 » و به دشمن چرا سپارى ؟ و اى يوسف اگر پدر را دوست مىدارى در فرقتش چرا گذارى ؟ اى بنده اگر خداى « 3 » را دوست دارى جفا چرا نمايى « 4 » ؟ « 5 » ملكا اگر بنده را دوست دارى « 6 » بلا چرا نمايى ؟ بيت سرّ حكما چه دانى اى مرد سليم * چيزيست هرآينه درين زير گليم « 7 » پدر فرزند را دوست دارد ، و لكن باشد كى از مهرش بزند « 8 » ، و از آن زدن بوى « 9 » شفقت مىآيد ، « 10 » و فرزند از درد مىنالد و از ناله بوى حرمت مىآيد . خوشا زخما كزو بوى شفقت آيد ، و خوشا ناله « 11 » كى ازو بوى حرمت مىآيد . بنده به حكم خطا ، جفا مىنمايد و از آن جفا بوى وفا مىآيد . و حق بنده را بجزاء آن بلا مىنمايد ، و از آن بلا بوى ولا مىآيد . خوشا آن جفا كى ازو بوى وفا آيد ، و خوشا آن بلا كزو بوى ولا آيد « 12 » . قصه : پس يعقوب بر سر راه بنشست ، و يعقوب را دخترى بود هم از مادر يوسف ، نام او دينه . آن دخترك در آن ساعت خفته بود . بخواب ديد كى ده گرگ بيامدندى « 13 » و يوسف را از كنار پدر در ربودندى « 14 » . چون « 15 » از خواب درآمد ، پرسيد كى يوسف كجاست ؟ گفتند : برادرانش با خود بصحرا بردند . گفت : پدر رضا داد ؟
--> ( 1 ) - ندارد ( 2 ) - مىگذارى ( 3 ) - + تعالى ( 4 ) - مىنمايى ( 5 ) - + او ؟ ؟ ؟ ( 6 ) - + پس ( 7 ) - + اشارت ( 8 ) - پدر فرزند را مىزند ( 9 ) - + وفا و ( 10 ) - + اگر چه ( 11 ) - نالشا ( 12 ) - مىآيد ( 13 ) - روى با يوسف كرده بودندى ( 14 ) - پدرش بربودندى ( 15 ) - + اين دختر